تبليغاتX
*•. جــــــادوگر شهر بـــز .•*

azi-nazi

جادوگر

azi-nazi

http://azi-nazi.blogfa.com

*•. جــــــادوگر شهر بـــز .•*

*•. جــــــادوگر شهر بـــز .•* - جسد متحرک !!!

*•. جــــــادوگر شهر بـــز .•*

من تو را در همه ی شبهای تنهایی ام



در پشت شیشه ی پنجره ها دیده ام...



مادرم می گوید :



لولو پشت پنجره هاست.....!!!
تراوشـــــــات یک ذهن ملخ زده .....!!!

*•. جــــــادوگر شهر بـــز .•*

جسد متحرک !!!
 

با سلام......

اومدم بگم : اگر بار گران بودیم هنوزم هستیم ...(!)

اگرم نا مهربان بودیم ، غلط کردی این وصله ها به ما نمی چسبه ..!!!!

خلاصه انالله و انا الیه راجعون.....

بالاخره همه می میرن مام روشون...(!) اومدم بگم که مردنی شدم رفت....

بعد از اون همه قرص و آمپول درشت ...یه بار دیگه رو به موت شدم روانی !!!

راستش چند روز پیش که عید مرده ها بود همراه خانواده گرامی عازم  قبرستون شدیم اون هم با دلی آکنده از یاد یاران...(!) هیچی دیگه سر قبر پدر بزرگ خدا بیامرزم که رسیدیم کم کم داشتم از تشنگی به هلاکت  می رسیدم که یادم اومد یه بطری آب سرد از خونه برداشتیم تا اومدم بگم آآآآآب دیدم آبجی مریمم داره باهاش قبرو می شوره .... دیگه تو اون گرمای سگی نمی دونستم واسه بابا بزرگم غصه بخورم یا واسه آبی که از دست رفت.....!!!

 هیچی دیگه اینجای کار بودیم که مامی گلم رفت چند تا آبمیوه گرفت تا مجبور نباشه منو همونجا کنار بابا بزرگم چال کنه ....چشمتون روز بد نبینه از اونجایی که من چندین بار سابقه ی معده درد داشتم ....خوردن آبمیوه همانا و مردن همان....(!)... یعنی فقط اجدا خفته در گورستان می دونن که به من چی گذشت... وخامت اوضاع به قدری بود که این حقیر عازم اورژانس گشتم ...اولین بار بود بهم اکسیژن وصل کردن اونجا بود که فهمیدم آدم چقده اذیت می شه وقتی یه چیزی می کنن تو دماغش !!!!  خلاصه به تشخیص پزشک اینجانب مشکوک به آپاندیس و عفونت معده تلقی شده و رهسپار یه  بیمارستان مجهز شدم...اونجا نه تنها ازم آزمایش خون گرفتن...بلکه آزمایش (.....) هم گرفتن !!! چه خجالت ها که نکشیدم.....چه آمپول ها که نزدم.....چه سوزش های هولناکی که احساس نکردم....بالاخره بعد از تزریق 3 عدد آمپول درشت ساعت 11:30 دقیقه اومدم خونه پیر شدم اونروز من از خجالت(!) .... آی فکرشو که میکنم جای آمپولم درد میگیره !!! ای خدا اموات اونو که افزودنیهای خوراکی رو مجاز کرد زیاد کنه....پشمام ریخت....!!!

حالا من میگم ولی تو که نمی فهمی... نکشیدی که....(!) نمی دونی چه دردیه تو یخچال خونتون پر از آبمیوه باشه و تو فقط با حسرت نگاهشون کنی و یه آه جگر سوز سر بدی و با چشمایی که تقریبا داره از حدقه بیرون میزنه در یخچال رو ببندی !!!!!

از اونجایی که یه وری افتادم تو بستر  بیماری گفتم بذار حداقل یه کارمون به آدم ها شبیه باشه (!)

 

                       "اینم وصیت نامه ی این حقیر"

 

قبر منو نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.

به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع تلقی شده و پیگرد قانونی دارد....

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش جست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!

كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم و خواهش میکنم پشت سراینجانب حرف در نیاورده تنم را در گور نلرزانید.

چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آنها هم باشد.

                                

 

پیشی نوشت چند وقته اساسی دست تو دماغم نکردم حال و هوام عوض شه....(!)

پریروز که جوجویی زنگ زده بود بهم بگه جلو مامانش سوتی دادیم (!) احساس کردم دارم با جوجوی 2 سال پیشم حرف میزنم.....ته دلم لرزید.....یاد اونوقتاش افتادم که چقد صاف و ساده و مهربون بود باهام ....نه این که الان نیس ...نه ...فقط دیگه شرایطمون اونجوری نیس... احساس میکنم یه چیزی رو تو این سال ها گم کردم....شاید اون بچگیمه که بین تیک و تاک ثانیه هام جاش گذاشتم...خیلی وقته احساسات تبدار این و اونو باور نمی کنم... همه ی احساسم اینه که با باورام بازی شده....

                 

نمی دونم این آدمان که عوض میشن یا شرایطه که تغییر میکنه...؟؟؟!!!! هر چی هست عیار ارزش هارو آورده پایین...همش همین...می خوام به خودم یه فرصت کوچولو بدم....فرصت از نو دیدن....دوباره عاشق شدن و دوست داشتن همه ی اون قشنگیایی که خیلی وقت بود برام بیرنگ شدن.....و شاید....

 

                   

 

"خبر داغ داغ "

 

 یه بر پدر و مادرش صلواتی گوشیمو دزدید ...چقد خط ام رند بود...چقد دوس اش داشتم...ای تـــــف تو روح این ملت بحران زده !!!!

                  

 وقایع نوشت : چند روز پیش کلهم اجمعین رفقای اراذل و اوباش شونصد سال پیشمو دعوت کردم خونمون.....آخ که چه حالی کردیم ما....یاد خاطرات و ....کوفت و زهر مار.....دوران خوش دبیرستان...چقده وحشی بودیم....چه جوکی بودم من....یادمه روز اول مهر ماه...زنگ اول جغرافیا...هنوز یک ربع از شروع ساعت اول نگذشته بود که دبیرمون یه لگد به میز زد جوری که ۲متر سر خورد جلو و با صدای مهیبی فریا کشید ..." ای جونورای وحشی "....!!!

اینو که تعریف کردم واسه بچه ها انگار خونه مون تررررکید یهو.....!!! 

              

+ حک شده در ساعت توسط جادوگر |
لوگودونی

 

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS

آمار وبلاگ

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

RSS

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ